آسمان

کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان شماره2 شهرکرد

تاقبل ازاین همیشه فکرمی کردم چرامولایمان علی(ع)قبر بانویمان فاطمه الزهرا (س)رامخفی نگاه داشتند وبه هیچ کس نگفتندکه چراغی هرچند کم نوربرسرمزارشان روشن کنند.

مولایم علی می دانست روزی آدم هایی خواهند آمدکه بی حیای حصارها وضریح ها٬حرمت ها می شکنند-ویران می کنند تاباران خشم وانده دوباره بردل آسمانیمان بباردوبا................

مهدیمان چه صبوراست وباید ازاوبیاموزیم!!!

                     که ماپیرو اووجدش هستیم. 

خدایمان!بیاموزمان خویشتن داری وتوکل را وقدرتمان ده که پاس بداریم هرآن چه نزدمان محفوظ وامانت است.

الهی آمین !

 

اهانت به ساحت مقدس صحابه پیامبررامحکوم می کنیم.اعضا ادبی مرکزامروز دل نوشته هایی دراین خصوص آماده کرده اند

نمونه اثرادبی اعضا:

حجربن عدی عزیز یارخوب وصمیمی پیامبرسلام!

.....می دانم که الان پیش آن سنگ دل ها ی بدجنس نیستی ونزدخداوند ودرباغ های رنگارنگ بهشتی همراه باپیامبرمان قدم می زنی .ماراببخش که مواظب قبرت نبودیم.مادرم می گویدآن ها به فرزند پیامبر هم رحم نکردند.قبرامام حسین رابه آب بستند چندسال پیش هم سامرا رابمباران کردندوشماناراحت نباش .امیدوارم امام زمان شماراازدست آن ها نجات دهد ودرجایی که کسی آن رانداندشمارابه خاک بسپارد.برایتان دعامی کنم شماهم برای مادعاکنید.

حمیدرضاکریمی ۱۲ساله

 

[ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 12:13 ] [ همکاران مرکزشماره ی2 ]

[ ]

 

من و عروسک ام

من و عروسک ام از وقتی به مهد کودک می رفتم با هم آشنا شده ایم. وقتی نگاه ام به او افتاد حس کردم دوست اش دارم. اسم اش "مهزیار" است.آخرین شب قدر، با مهزیار و برادر و مادرم به مسجد رفتیم. من هم چون نماز و قرآن خواندن بلد نبودم عروسک ام را با خودم برده بودم تا حوصله ام سر نرود. ناگهان بچه ی کوچکی از دور عروسک ام را دید. پیش ام آمد و به عروسک ام نگاه کرد. من هم عروسک ام را به او دادم تا با آن بازی کند. مادر و مادر بزرگ اش ایستاده و به ما نگاه می کردند . مادر بزرگ اش گفت: " اگر می خواهی عروسک را بگیر تا برویم آن طرف بنشینیم." اما من نگذاشتم او عروسک ام را از من دور کند و آن را به آرامی پس گرفتم چون خیلی او را دوست داشتم! 

 

درباره ی من و عروسک ام:

داستان کوتاه "من و عروسک ام" نوشته ی مهدیس نافیان است که در کلاس های ادبی- حضوری نوشته شده. عنوان داستان برگرفته از نام طرحی ست که به اعضا داده شده و آن ها با توجه به دختر بودن و وابستگی به عروسک های شان توانستند نوشته های خوبی به کلاس تحویل بدهند. مهدیس در حالی این داستان را نوشت که عروسک اش را هم با خودش به مرکز آورده بود . مهدیس برش کوچکی از حضورش را در مسجد و علاقه به عروسک اش را با جملاتی کوتاه و منسجم بیان کرده. او بدون آن که بچه را آزرده باشد عروسک اش را پس می گیرد و نمی گذارد او را دور کنند. این دوست داشتن آن قدر برای او مهم بوده که توانسته نوشته ای را با این دقت خلق کند. موضوعاتی از این دست که حس درونی بچه ها را تحریک می کنند می توانند به خوبی باعث خلق یک نوشته ی ادبی در قالب داستان، متن ادبی و شاید یک شعر شوند.این را به خوبی توانسته اند ثابت کنند.

 

                                                                                         لیلا ناظمی- مربی ادبی مرکز

 

 


برچسب‌ها: من و عروسک ام

[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 12:59 ] [ همکاران مرکزشماره ی2 ]

[ ]

درنگی بر شعر "بهار" سروده ی مریم اسلامی

تکه ی زغال  گفت :

((قار قار!))

از میان آتش اجاق

 *

پرتقال گفت :

((جیک جیک !))

از میان ظرف میوه های داخل اتاق

 *

خانه از صدای خاطرات دانه و درخت

گرم شد

بهار شد

 *

صندلی شکوفه داد

دختری که روی آن نشسته بود،

سار شد.

 

 این شعر زیبا در فصل نامه ی شماره 18 کوشش (1389) به چاپ رسیده است. کوشش مجله یی فرهنگی-ادبی-هنری و سرگرمی ست که در بین مخاطبان خودش (بچه های دبستانی یا به قول کانونی ها گروه های سنی ی ب وج )طرف داران زیادی دارد.

همان طور که در خود شعر نیز آمده طبیعت و به خصوص بهار، خاطرات زیادی در ذهن اشیا به جا می گذارد و حالتی نوستالژیک به ذهن القا می کند. هر شیء در این شعر حرف های نگفته ی زیادی دارد که با نشانه هایی کوچک ، اما جالب گاهی قسمتی از خاطرات خود را بازگو می کند و مخاطب را به روزگار و لحظه های خوش نه چندان دور درخت – سرزمین مادری ی شان -  می برد.

دو بند ابتدایی ی شعر حال و هوای مشابهی دارند. تکه ی زغال و پرتقال صداهایی را ایجاد می کنند که یادآور دوستان قدیمی ی شان است. تکه ی زغال که روزگاری شاخه ی درخت بوده و حالا به شکل و شمایل دیگری درآمده دلش برای قارقار کلاغ هایی که چندی پیش روی او می نشستند تنگ شده و آن ها را صدا می زند؛ همین طور پرتقال نیز به یاد گنجشک ها یی افتاده که از عطرش مست می شدند. این جا دو پرسش پیش می آید؟

·چرا این دو المان یعنی زغال و پرتقال به یاد "پرنده های" ذهن شان می افتند؟

· چرا از کلاغ و گنجشک حرف به میان آمده است؟

جواب سوال دوم را اول مشخص می کنیم: خیلی واضح است که به خاطر رنگ های شان است؛ کلاغ سیاه در ذهن تکه زغال مانده و پرتقال نارنجی  در ذهن کرمی قهوه یی ی گنجشک.

 اما سوال دوم : پرنده موجودی ست که ارتباطی بسیار نزدیک با درخت دارد و به نوعی درخت وطن پرنده هاست. هم چنین پرنده موجودی ست که آواز نیز می خواند . "تنها صداست که می ماند" در این صورت یاد این دو پرنده که هر یک به نوعی آواز می خوانند نیز در ذهن تکه زغال و پرتقال باقی مانده ست.

شاید بعضی بگویند پرندگان زیادی وجود دارند که صدایی بسیار زیباتر از کلاغ و گنجشک دارند و می توان مشخصه های نزدیک به آن ها را نیز استفاده کرد. اما چیزی که مهم است عمومیت و فراوانی ی این دو پرنده است که اتفاقاً آن ها را خاص کرده است.

در بند اول ، تکه ی زغال ارتباط معنایی و ظاهری بین آتش اجاق و کلاغ ایجاد کرده و در بند دوم نیز پرتقال این ارتباط را " اگرچه کمی ضعیف تر" بین گنجشک و ظرف میوه ها برقرار ساخته است. شاید این دو المان بعد از آتش و ظرف میوه به بلوغی دیگر برسند و در آن زمان خاطرات دیگری را بازگو کنند.

تکرار صدای "ق" در بند اول به زیبایی ی این بند کمک کرده و آن را در این شعر شاخص می کند. هماهنگی  ی بین دو واژه ی زغال و پرتقال و واج آرایی ی حروف "ق" و "غ" از نظر ریخت شناسی ی ظاهری ی کلمات و القای رنگ نارنجی ی شعله ها ی آتش در کنار پرتقال در این شعر قابل توجه است.

در بند سوم یک مرحله به عقب می رویم. خاطرات زغال خاطرات درختی می شود که از آن به وجود آمده و خاطرات پرتقال ازآن دانه یی می شود که پرتقال از آن رسته است. در این جا صدای گرم خاطرات، در این جمع صمیمی فضا را گرم می کند و از نشانه های زمستان که اجاق پر از زغال و میوه های زمستانی ست به گرمای بهار و یک استحاله می رسیم. این جاست که شیء دیگر این میدان ، صندلی از این همه آواز و گرمای بهارسر شوق آمده ، دوباره زنده شده و با شکوفه دادنش آماده ی آفرینش تحولی عظیم می شود : دختری که روی این درخت پر از شکوفه – صندلی – نشست است پرنده یی رها می شود ؛ نشانه یی از خود خود بهار، سار.

                                     لیلا غفاری...... مربی ی ادبی ی مرکز

                                 3/2/90

 

 

[ شنبه سوم اردیبهشت 1390 ] [ 12:53 ] [ همکاران مرکزشماره ی2 ]

[ ]